تبليغاتX
مرواریدارغوانی

مرواریدارغوانی

دل نوشته ها.........

به نام انکه وجودم از وجودش سرچشمه میگیرد.به یاد تو .....!

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد ..ای ناز من...عشقم بدون که از همه دنیا میای ...تا وقتی که در وا می شه لحظه ی

دیدین می رسه هرچی که جادست رو زمین به سینه ی من می رسه ..ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم...اگه تورو داشته

باشم به هرچی می خوام می رسم ...به هرچی میخوام میرسم .عزیزترین سوغاتی غبار پیراهن تو...عمردوباره ی منه دیدن و بوییدن تو.

نه من تورو واسه خودم نه از سر هوس می خوام عمر دوباره ی منی تورو واسه نفس میخوام ...وقتی تو نیستی حرفمو واسه کی

تکرار بکنم .گل های خواب آلودو واسه کی بیدار بکنم ....واسه کبوتر عشق واسه چی دونه بپاشم...ای که حبیبم میتونه بدون تو زنده

باشه....

 

ایمان

 

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی را که در م

مورد خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت

چراغ خاموش بود ولی نور ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود .

ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت .

از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد .آب استخر برای تعمیر خالی شده بود.

بگذر ز من ای اشنا چون از تو من دیگر گذشتم....

دیگر توهم بیگانه شو چون دیگران باسرگذشتم...

می خواهم عشقت...در دل بمیرد...می خواهم تا دیگر

در سر ...یادت... پایان گیرد.

هر عشقی میمیرد خاموشی می گیرد عشق تو نمیمیرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد

 

 

 

 

وقتی نرگس مرد گل های باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواهش کردند برای گریستن انها چند قطره آب قرض دهد.جویبار آهی کشید

و گفت:به درجه ای نرگس را دوست می داشتم که اگر تمام آب های من به اشک مبدل شود و انها را بر مرگ نرگس بپاشم باز هم کم است.

گلها گفتند راست می گویی.چگونه ممکن بود با ان همه زیبایی نرگس را دوست نداشت ؟.جویبار چرسید"مگر نرگس زیبا بود؟...؟!گلها گفتند:

نرگس غالبا خم شده صورت زیبای خود را در آبهای شفاف تو تماشا می کرد .تو باید بهتر از هرکسی بدانی که نرگس زیبا بود.

جویبار گفت:من نرگس را برای این دوست داشتم که وقتی خم شده و به من نگاه می کرد می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم...!

 

نگاه:بی نور تا تورا نبینم گوش:کر تا صدایت را نشنوم

اگر از تو می گریزم درخشش تورا احساس می کنم که کوری طولانی ام را می آزارد.

 

 

 

همه را گم کرده ام

هر چه از کودکی داشته ام گم کرده ام

و دیگر هیچ گاه خود را در فریادی از یاد نتوانم برد

من کودکی را درعمق شبها

به خاک سپرده ام

و اکنون...شمشیری ناپیدا

مرا از همه چیز می گسلد

از خویش یاد می آرم

که با عشق تو دلخوش بودم

و اکنون در بیکرانی شبها

گم شده ام...!

 

اینجا

خیلی وقت است که بودن نمی ماسد بر دل آدمها...

اینجا

همه فریاد می زنند...وشب را نمی فهمند...

اینجا

همه هستند ولی هیچ کس نیست...

تنها منم...

وکمی بودن ... و کمی زندگی....

آری...منو شب و غم و تو.

 

 

 

در حضور چشمان حیرت زده ی ماه با دلم گفتگو می کردم.از خاطرات دور و نزدیک می گویم.از شبهایی که بیداری ستارگان و زیبایی ماه را

نادیده گرفتم.از شبهایی که اسیر پنجه های خواب بودم و از دیدن مهتاب محروم بودم .من عبورمعطر نسیم را ندیدم .من سرود باران را نشنیدم .

اگر دل دست مرا بگیرد من نیز خواهم شکفت و از بند ظلمت رها خواهم شد.چونان ستاره ای که در خاموش ترین شب سرود سپید صبح را

خواند و شعر روشن فردا را بر لوح آسمان نوشت.

 

 

 

به جستجوی تو بردرگاه کوه می گریم در آستانه ی دریا و علف به جستجوی تو در معبر بادها

می گریم در چارراه فصول در چارچوب شکسته ی پنجره ای که آسمان ابر آلود را قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو این دفترخالی تا چند.....تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟...!

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره می کنیم

شب را روز را... هنوز را........!!!!!!

 

 

 

 

عمریست نموده ام مدارا به غمت

ای دوست دلم خوش است حتی به غمت

سرمایه هستی ام دلی بود و سری

سر را به تو بخشیدم و دل را به غمت

 

 

 

چشمانت را بگشا و نگاه کن.

چهره ات را در همه چهره هاخواهي ديد.

گوش بسپار و بشنو،

صداي خود را در همه صدا ها خواهي شنيد.

 

 

 

چشمانم را بستم و سرم را به سوی آسمان بالا گرفتم.اشک در چشمانم جمع و برگونه هایم جاری شد.

نمی دانم چرا هنگام دردودل باتو اراده ی گریه کردن از من گرفته می شود .

شاید این همان حس غریبی است که مرا به سوی تو می کشاند.............

 

هر بامداد بال در بال کبوتری سپید برفراز دستی به سرخی عشق ودر عمق چشمه زلال آرزوهایم تو را می بینم که زیر پرتو های طلایی خورشید می درخشی .

 


گفتی میروم ... باران که ببارد بر میگردم ... باور کردم...حالا سالها از

دوری دیدار و دستها ... در گذر بارانهایی که آمدند... تا دست خلوت مرا ... به دور دستهای تو گره بزند... میگذرد ... و تو نیامدی ... حق داری ... دیگر روزگار اعتماد با باران و بوته های خیالی گذشته است ...آری... حالا خوب میدانم ... هر بارانی که ببارد ... چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهایی میگردند ... که صاحب شوند ... و قرار است روزی به بهانه باران بر گردند........

 

 

 

این روز ها دلم زود تنگ می شود.

نه برای تن...

برای دل!!!

نمی دانم نگاه دل را چه تازیانه ای شکسته است.

با چه شراره ای نشسته است

اما هنوز هم منو...

اینجا !!!

تنها!!

بی کس!!

غریب!!!

با مویی بالیده!!

لباسی شوخگن!!

آری...

با همان دل

همان نگاه

و همان تبسم کودکانه.

تبسمی به تلخی قهموه های تلخ

و سرمایی به سردی دستان زندانی.

و غم

غم...

تنها گذاشت..... . اما چه کنم....؟!!؟

دلی از جنس باران را بیشتر انتظار نباید...

 

شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم .تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آروزهایت دعا کردم .پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم... .

آبی تر...

از آنیم که بی رنگ بمیریم. از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم. تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست دلتنگ بمیریم.

کاش رد پایت را بر بودنم بیاویزی.شاید دلت در این ویرانی به تاب تاب دل ویرانمان مکی گوش کند...

بنگر به چرخ زمان که کمرشکن است.اما منگر به زیبایی لباس که آخر کفن است....

زیر آسمان دلتنگی خانه ای دارم

که خورشیدش همیشه در حال غروب است

خانه ی من تک اتاق است و تمام لحظاتم را درآن ....

می گذرانم.

پنجره اش به روی انتظار باز می شود

و پرده هایش از جنس فاصله هاست ..

و دیوار هایش به رنگ سیاه است

و نوای سکوت فضای خانه ام را پر کرده است

و همخانه ایم کسی جز سکوت نیست ....که دلم را....

برای تمام کسانی که یه روزی دوسشون داشتمو پیشم بودن تنگ می کند ...اما....

نمی خواهم دیگر کسی از این دنیای تنهایی پیشم باشد.

روزی خواهد رسید من میدانم.......

و رسالت من در این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان هزار

 

جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی با خدای خود نوش کنم.

گفت:دگر از غم ننویس..گفت شاد باش و بر زندگی لبخند بزن.

گفتم:..........................................

گفت:بهت می گویم از غم ننویس و بگو چشم...

گقتیم چشم....

ولی آرام ...آرام...

اگر زندگی بگذارد....

اگر دیگران بگذارند...

 

تورا می شناسم...

تورا می شناسم ای دیرینه ترین حس بودن...

تورا می شناسم ای زیبا ترین ترانه سرودن...

آری...

آری تورا می شناسم و نگاه نافذت را...آن زمان که بودن را در اوج خزان زمانه رنگ دادی و دستان

خسته شب را مرهمی نهادی...

آری امروز از فراز آن همه روزها ... آن همه باتو بودن ها... آن همه بی تو بودن ها.........

هنوز هم می شناسمت...واین سان تورا دوست تر دارم...

اینجا همه مهری به سکوت بر لبان خویش نهادند و آسمان را و سیاهی شب را ننگ می دانند...اما کیست که ببیند دستان پراز هیچ مادر را ...چشمان پراز غم پدر را ...و وصله ی دستان من را ...

آری ما همه در پی خویشتنیم...خویش را از یاد برده ایم....!

آری.....

همیشه همین بوده و هست...!

اینجا بودن مهری شده است بر بیرنگ شب...همچون زخمی کهنه بر صورت پر پینه ی احساس...

آری......دوباره همان حکایت همیشگی.

کمی زندگی...کمی بودن...شعر سرودن...

آری...من و غم و اینک خیال تو.

 

خداوندا...!!!

پروردگارا...!!!

بار الها...!!!

به آسمانت بگو گاهگاهی به حال ما بگرید...بگو فلانی دلش تنگ است...

یا بگو آسمان چشمانش ابری ندارد...هر چه می خواهی بگو...فقط بگو تا...

بگرید...

شاید دل به هوای گریه آسمان آرام گیرد...خدایا کویر دلم را آسمان ده.ابر ده.ابر...

تا شاید که دگر منت آسمان را نکشیم...

اما نمی دانم...

نمی دانم چرا آسمان ناز می کند...شاید ناز نگاهش دیگران را خریدار تر است...

نمی دانم... .

خلاصه اینکه

سهراب را چشمی بود از جنس آسمان...آنجا که باران را از تن دید و چتر هایش را بست.حال ما مانده ایم و باوری که آن را فروخته ایم به خیالی خام...

 

 

 

 

سرد شدم

تنم لرزید

کاش می شد دلم را به بهانه ی توجا می گذاشتم میان همین لحظه ها ...

وجودم را برمی داشتم و می بردم...

.

.

.

چطوری باید خوشی این لحظه ها را وجب کرد

دلم را به برق چشمهایت گره می زنم و به خدا می سپارمت.

 

دل می رود ز دستم

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت

روزی تفقدی کن درویش بینوارا

 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای عطر گستره بیکران برای عطر نان گرم

برای برفی که آب می شد و برای نخستین گناه

برای جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان ..

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

تو می پنداری که شکی..حال آنکه جز دلیل نیستی.

تو همان افتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

 

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

تورا دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:23  توسط صباصدف 

 

آسمان چشمهايم مال تو

اشكهاي جانگدازت مال من

خنده هاي دلگشايم مال تو

بي قراري ؛درد و رنجت مال من

باغ سبز سبز خيالم مال تو

دشت غمناك وجودت مال من

خنده هاي دلگشايم مال تو

انتظار و صبر و هجران مال من

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:21  توسط صباصدف  |